تبليغاتX
اناران نیوز
اناران

 
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر

بله الان چهار ماه میشه که من ناباورانه پدرم رو از دست دادم و تو این مدت حتی حوصله این که بیام و تو وبلاگم مطلبی بنویسم نداشتم... مرگ پدر بسیار سخت و دردناکه و واقعاْکمر انسان رو میشکنه و انسان رو خرد میکنه اما باور این واقعیت بزرگ که اون بعنوان پدر شهید و پیرغلام اهلبیت جایگاه رفیعی نزد خدا داره قدری بمن تسلی خاطر میده... امیدوارم همه شما صحیح و سلامت باشید و سالهای سال سایه پر مهر پدر و مادر بر سر شما مستدام باشه... از همه میخوام برای آمرزش روح پدر من هم یه فاتحه بخونن و دعا کنن...



ارسال توسط احمد آخوندی
 
تاريخ : یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
با سلام به حضور تک تک شما عزیزان ، شمایی که علیرغم اینکه مدت مدیدی است که وبلاگ رو آپدیت نکردم ولی باز هم بمن سر زدید. بزودی و همین روزا با یه مطلب جدید و البته ذکر علت این غیبت طولانی در خدمت شما خواهم بود...

ارسال توسط احمد آخوندی
 
تاريخ : سه شنبه پنجم مهر 1390

از راست شهید محمد علی آخوندی و برادرش دکتر محمدباقر آخوندی

حدود خرداد ماه 62 بود که مریضی سختی به سراغ بنده آمد که بعداً فهمیدم سرخک است ، به سختی مریض شدم و به تدریج با عنایت الهی بهبودی حاصل شد . اما برادرم محمد علی نیز که با همدیگر در یک اتاق در بیرجند زندگی می کردیم پس از من با شدت بیشتری مریض شد و چند باری هم که او را به بیمارستان بردیم که افاقه نکرد . مریضی او روز به روز شدت می یافت و ما هم کاری نمی توانستیم بکنیم . در همین اثنا گروهی از همرزمان دوره قبل او، عازم جبهه بودند و او هم که از قبل اسم نوشته بود، بدون توجه به این کسالت و مریضی آماده برای اعزام شد . ما که وضعیت او را می دیدیم اصرار می کردیم صبر کند تا بهبودی حاصل شود .اما او با اصرار تمام، تلاش کرد که از این گروه عقب نماند. در هر حال با اصرار خودش او نیز به همراه دیگران عازم شد . بعدا از دوستان همراهش شنیدم که مریض او تا رسیدن به مشهد بیشتر ادامه نداشت و او در مشهد خوب خوب شده بود و هیچ مشکلی نداشت . در هر صورت محمد علی رفت و ما منتظر برگشتنش بودیم که وقتی او آمد ، بنده مجددا اعزام شوم . اما گویا مقدر چیز دیگری بود . یک روز عصر عده ای از سپاه آمدند و خبری ناگوار به ما دادند ،خبر شهادت محمد علی را در عملیات والفجر 3 در منطقه مهران . این واقعه آن چنان شوکی به من وارد کرد که هنوز تحت تاثیر آن هستم . در همان لحظه جهت تشییع جنازه به بیرجند رفتیم . جنازه محمد علی را که دیدم با لباس و پوتین در تابوت خوابیده بود ، ترکش خمپاره به سرش خورده بود و بخشی از صورتش نیز سوخته بود ، بقیه اعضای بدنش سالم بود . مادرم از این داغ به شدت ناراحت و نالان بود ولی پدرم حتی یک قطره هم اشک نریخت .واقعا برای بنده سوال شده بود که چرا این همه آرامش در او وجود دارد ؟

او از خوابی برایم گفت که در همان شب 9/5/1362  دیده بود . می گوید در خواب دیدم:" رفته ام جبهه جنگ و قرار است عملیات صورت گیرد که بنده نیز در آن شرکت دارم ، محمدعلی هم با من است و قرار است به سمت دشمن حرکت کنیم . عملیات با رمز یاالله، یاالله، یاالله، شروع شد و بنده به همراه همه رزمندگان که تعداد کثیری بودند و من فقط محمدعلی را در میان آنها می شناختم به سمت دشمن به راه افتادیم . همه رزمندگان لباس رزم داشتند ، کلاه آهنی بر سر ، کوله پشتی بر پشت و هر کسی اسلحه ای بر شانه خویش داشتند ، محمد علی و تعدادی از رزمندگان جلوتر از بقیه حرکت می کردند و بنده وتعدادی دیگر پشت سر آنها در یک صف در حرکت بودیم . خط مقدم دشمن که نزدیک شد محمدعلی که همچنان در صدرصف حرکت می کرد ، رو به عقب برگشت و به طرف من آمد ، جلو آمد و گفت می خواهم با شما خداحافظی کنم . ضمن خداحافظی دوبیت شعر زیر را همچنان که روبروی من ایستاده بود خواند :

هزار و حیف برادرم که نبودی به کربلا                         دمی که علی رفت به رزم قربانگاه

صدای نعره الله اکبر و رمز یاالله                                 نمود ندا ،که تا عرش رفت ناله او

پس خطاب به من گفت :             

ای پدر رفتم ، خداحافظ                                      مرا حلال کنید که رفتم ، ای پدر خداحافظ

سلام مرا برسان به مادر خون جگرم                      بگو دگر مرا نخواهد دید ، پدر خداحافظ

بعد از اینکه اشعار فوق را برای بنده خواند مرا در بغل گرفت و با من خدا حافظی کرد ،سپس از من جدا شد و به راهش ادامه داد .  حمله آغاز شد ، صدای خمپاره و ترکش آنقدر زیاد بود که تا آن روز ، چنان صحنه ای را مشاهده نکرده بودم ، محمد علی همچنان به راهش ادامه داد وبه تدریج وارد زمین دشمن شد ، سپس رفت و رفت تا از دیدگانم محو شد . بعد از آن احساس کردم عملیات تمام شد و دیگر خودم تنها هستم. در این لحظه از طرف جلو، باغی بسیار زیبا برایم نمایان شد ، در میان آن باغ انواع و اقسام گلها ، درخت های کوچک و بزرگ و ... وجود داشت که یک از آنها تنومند و رشید بود و از همه بلند تر بود، کسی که او را نمی دیدم،  خطاب به من گفت :" این درخت تو است ، خوب درختی به ثمر رساندی !." بتدریج این صحنه از جلوی چشمم محو شد و ناگاه خود را در رختخواب خویش یافتم و چون ، خمپاره ، آرپی جی و گلوله های بسیاری می آمد در آن لحظه احساس کردم قلبم آتش گرفته و این کلمات را به صورت مرتب بر زبان جاری داشتم " لا اله الا الله، لا اله الا الله الحلیم الکریم ، لا اله الا الله العلی العظیم ". در این لحظه یقین کردم که محمد علی به شهادت رسید ، سریعا به ذهنم  متبادر شد نذری در درگاه الهی داشته باشم ، که گویا باز هم کسی به من خطاب کرد : این کار را را نکن، و من هم منصرف شدم . اما همان روز بعدازظهر زمانی که رادیو با نواختن مارش نظامی اعلام کرد شب گذشته عملیات والفجر 3 با رمز یا الله برای آزاد سازی مهران آغاز شد ، اطمینان حاصل کردم که محمد علی به شهادت رسید و او یکی از مقربان درگاه الهی است .او می گفت مطمئن هستم سرزمینی که در خواب دیدم سرزمین مهران است و لذا همیشه آرزو داشت روزی به آن منطقه برود و آنجا را ببیند . تا آنکه در سال 1386 توفیقی دست داد و عازم کربلا شدیم و اتفاقا از مسیر مهران این کار صورت گرفت ، کوهها و دشت های منطقه را که مشاهده نمود گفت : لا اله الا الله ، این سرزمین همان جائی است که در خواب دیدم ، گویا خواب نبودم بلکه مرا آوردند به این سرزمین و سپس بردند .

برای دانلود وصیتنامه شهید محمد علی آخوندی با دستخط خود شهیداینجا را کلیک کنید.

نظریات همرزمان شهید :

نصراللهی از دهلران - ایلام : درود به روح بلند وملکوتی همه شهیدان وامام شهیدان . ودرود به شهید بزرگوار محمدعلی آخوندی . واقعا مطلب بسیار خوب وآموزنده ای بود با مرور ویادآوری این خاطرات و نکات بسیار ارزشمند هرچه بیشتر به عظمت راه شهدا وپاکی وصداقت آنان پی می بریم ونسل امروز واقعا نیازمند درک آن رشادتها وبزرگواری شهیدان است . در عملیات والفجر 3 در منطقه مهران شهدای بزرگواری به آرزوی خود (شهادت ) نایل آمدند از جمله شهید عبدالصالح امینیان فرمانده سپاه دهلران که اهل مشهد مقدس بود . از روستای بیشه دراز از توابع شهرستان دهلران شهید هدایت صحرایی (که تنها فرزند پسر خانواده بود) شهید نعمت الله ملکی وشهید حسین ملکی به درجه رفیع شهادت نایل آمدند ، روحشان شاد ،یادشان گرامی وراهشان مستدام باد .



ارسال توسط احمد آخوندی
 
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390

محمد جواد گفت: بي زحمت بيا كمك كن ريش هايم را بزنم. آرم سپاه را هم از روي لباسم بكن. بعد با دست بي رمقش، ورق هايي را از داخل جيب پيراهنش در آورد و گفت: اين اطلاعات دست شما باشد

شهيد محمد جواد آخوندي فرمانده گردان يدالله تيپ امام صادق (ع) در تاريخ دوم ارديبهشت 1338 در روستاي اناران به دنيا آمد. ايشان بعد از رشادت هاي فراوان سرانجام در عمليات خيبر بر اثر شليك خمپاره مجروح و سپس در تاريخ 16 اسفند 1362 به شهادت رسيد. اطرافيانش تا مدت ها از سر نوشت ايشان خبر نداشتند تا اينكه پس از گذشت دوازده سال، در فروردين ماه سال 1375، پيكر شهيد توسط گروه تفحص پيكر هاي شهدا شناسايي شد و در قطعه شماره 1 گلزار شهداي بيرجند دفن شد. فرزند شهيد آخوندي، در تاريخ 5 شهريور 1363 شش ماه بعد از شهادت پدرش متولد شد كه نام او را به ياد پدرش جواد ناميدند.

آنچه خواهيد خواند خاطره به شهادت رسيدن اين شهيد عزيز مي باشد:

تانك ها در حال پيشروي بودند. صداي انفجار گلوله، از هر طرف به گوش مي رسيد. و هر لحظه، تعداد بيشتري از نيروها مجروح مي شدند و به زمين مي افتادند. محمد جواد، به سرعت طول خاكريز را طي كرد و به آرپي جي زن ها دستور داد كه تانك ها را متوقف كنند. مي دانست كه تعداد كم نيروهايش، نمي توانند جلوي اين همه تانك را بگيرند و اميدش به نيروهايي بود كه در راه بودند تا به كمك بيايند. محمد جواد با صداي بلند گفت:

آرپي جب زن ها! چرا نشستيد... بزنيدشان، تا به خاكريز نرسيده اند!

يكي از آرپي جي زن ها كه روي خاكريز دراز كشيده بود، به طرف او برگشت و گفت:

حاجي، نمي شود زد. توي ديد مستقيم آنها هستيم. ما را مي زنند.

جوان، آرپي جي را روي شانه اش گذاشت. زير لب چيزي گفت. از جا بلند شد و خواست شليك كند كه گلوله وسط پيشاني اش نشست و روي زمين افتاد. يكي از بچه ها با صداي بلند گفت:

بايد عقب نشيني كنيم. اين طوري همه مان از بين مي رويم.

چند نفر حرف او را تاييد كردند. محمد جواد به بيسيم چي گفت:

ببين اين نيروها چرا نرسيده اند. بعد با صدا بلند فرياد زد: هيچ كس عقب نرود. جنگ تمرين ولايت پذيري است. هر كس خودش را محك بزند ببيند تا چه حد مي تواند مطيع ولايت باشد. تا وقتي كه دستور عقب نشيني نيامده، بايد دفاع كنيم. اين طوري اگر شهيد شديم، دشمن مي گويد تا آخرين نفس جنگيدند اما فرار نكردند. نيروهاي كمكي تو راه هستند. مقاومت كنيد.

بيسيم چي كه داشت با رمز چيزهايي مي گفت، چند لحظه سكوت كرد و گوشي بيسيم از دستش افتاد. محمد جواد شانه هايش را محكم گرفت و آرام پرسيد: چي شده؟ انگشتش را روي بيني اش گذاشت كه آرام حرف بزند. بيسيم چي آرام گفت: نيروهاي كمكي تو راه شيميايي شده اند.

محمد جواد گفت: اشكال ندارد. به كسي چيزي نگو. اين قيافه را به خودت نگير.

يكي از آرپي جي زن ها را صدا زد. آرپي جي و كوله مهماتش را گرفت. به نيروهايي كه اطرافش بودند، گفت: تيراندازي كنيد! تك تيراندازهايشان را بزنيد! عجله كنيد.

از خاكريز بالا رفت و از طرف ديگر پايين پريد. روي زمين نشست. يكي از تانك ها منفجر شد. صداي تكبير بچه ها را شنيد. براي اين كه تيرها به او نخورد، مرتب غلت مي زد و جايش را تغيير مي داد. موشك آرپي جي را جا زد و شليك كرد. تانك ديگري منفجر شد و از حركت ايستاد. چند آرپي جي زن ديگر هم از خاكريز پايين آمدند و به طرف تانك ها شليك كردند و محمد جواد چند تانك را زد. نيرو ها روحيه گرفته بودند و با اميد بيشتري تيراندازي مي كردند. جواني به طرف محمد جواد رفت. آرپي جي را از او گرفت و گفت: حاجي، شما برو. من مي زنمشان.

محمد جواد به سرعت از خاكريز گذشت. آستين پيراهنش سوراخ شده بود و خون، رويش را گرفته بود. يكي به طرفش آمد و چفيه اش را باز كرد و دور بازويش بست. پيشاني فرمانده اش را بوسيد و گفت: خيلي مخلصتم، حاجي!

تانك ها به سرعت نزديك مي شدند. تعدادشان زياد بود. هر چه آرپي جي زن ها مي زدند، باز هم تعداد ديگري پيش مي آمدند. به خاكريز نزديك شده بودند. نيروها به اين طرف و آن طرف مي دويدند و كاري از دست شان بر نمي آمد. محمد جواد دستور عقب نشيني داد. بلند گفت:سريع برويد عقب. پشت آن يكي خاكريز، سنگر بگيريد و تانك ها را بزنيد.

معاونش به سرعت به طرفش آمد و گفت: حاجي، خودتم بيا. الان تانك هاشان از خاكريز رد مي شوند.

محمد جواد گفت: شما برو، من مي آيم. حواست باشد همه ي بچه ها را ببري، زود باش.

بچه ها با سرعت به طرف خاكريزي كه تقريبا يك كيلومتري با آن ها فاصله داشت، مي دويدند و بعضي از آن ها، مجروح ها را روي دوش گرفته بودند و آرام تر حركت مي كردند. اما بعضي ديگر حتي كوله پشتي و اسلحه شان را رها كرده بودند و فقط مي دويدند. محمد جواد پشت دوشكا نشست و شروع كرد به تيراندازي. يكي هم پشت تيربار نشست و به طرف عراقي هاي پياده، تيراندازي كرد تا نيروها بتوانند عقب نشيني كنند.
وقتي كه همه از آن منطقه عقب نشيني كردند، محمد جواد از پشت دوشكا بلند شد، مجروحي را كه كنارش روي زمين افتاده بود، روي پشت خود گذاشت و به سرعت دويد. به خاكريز نزديك شده بود كه گلوله تانك در فاصله كمي، كنارش زمين خورد و منفجر شد و تركش هايش به اطراف پرت شد. محمد جواد، همراه مجروحي كه پشتش بود بر زمين افتاد. چند نفر به طرفشان دويدند و آن ها را بلند كردند و پشت خاكريز بردند. پاي راست محمد جواد از زانو قطع شده بود و خون بيرون مي زد. او را روي يك پتو خواباندند و يكي از بچه ها، در حالي كه گريه مي كرد و اشك روي صورتش سرازير بود، كنارش نشست و گفت: قربانت بروم من حاجي. بگذار زخم هايت راببندم.

محمد جواد آرام دست او را كنار زد و گفت: الان كارهاي مهمتري هست. بلند شد.

ذكر زير لب داشت و حواسش به بچه ها بود. بلند گفت: اكبر، بشين پشت تيربار، محسن زخمي شده. تا آخرين نفس بجنگيد. نگذاريد بگويند كم آورده اند و فرار كرده اند.

امدادگر به طرفش دويد و كنارش نشست. خون از پايش فواره مي زد. امدادگر پايش را باند بست تا از خونريزي كم بشود. وقتي شنيد كه تانك ها به خاكريز نزديك شده اند، دستور عقب نشيني داد و گفت:عجله كنيد زود برگرديد عقب.

چهار نفر به طرفش دويدند. چهار طرف پتو را گرفتند و بلند كردند. محمد جواد به يكي از آنها گفت: عليپور قيچي اي، تيغي، چيزي داري؟

جواب شنيد: آره، براي چي مي خواهي؟

محمد جواد گفت: بي زحمت بيا كمك كن ريش هايم را بزنم. آرم سپاه را هم از روي لباسم بكن.

عليپور در حالي كه اشك در چشم هايش حلقه زده بود، قيچي كوچكي از جيب پيراهنش بيرون آورد و محمد جواد با دست بي رمقش، ورق هايي را از داخل جيب پيراهنش در آورد به او داد و گفت: اين اطلاعت دست شما باشد... اگر برگشتيد كه بدهيد به بچه ها وگرنه، خودتان يك جوري از بين ببريدشان.

امدادگر ورق ها را گرفت و در جيب شلوارش گذاشت. محمد جواد گفت: من را بگذاريد و برويد. الان تانك هايشان مي رسند.

عليپور با بغض گفت: حاجي، ما حاضريم بميريم ولي بدون شما برنمي گرديم.

محمد جواد بي رمق گفت: من زنده نمي مانم ولي شما مي توانيد برگرديد. من را بگذاريد زمين. به حرف فرمانده‌تان گوش بدهيد.

چهار نفر، به هم نگاه كردند. تانك ها فاصله كمي داشتند و با سرعت جلو مي آمدند. محمد جواد را روي زمين گذاشتند. پيشاني اش را بوسيدند و به عقب برگشتند و كمي عقب تر در محاصره تانك هاي دشمن، مجبور به تسليم شدند. محمد جواد، پس از چند دقيقه، در كنار رود دجله به آرزويش رسيد.



ارسال توسط احمد آخوندی
 
تاريخ : دوشنبه دهم مرداد 1390


ارسال توسط احمد آخوندی

شهيد محمد علي آخوندي در سال 1344 در خانواده اي مذهبي در روستاي اناران از بخش شوسف شهرستان نهبندان در استان خراسان جنوبی بدنيا آمد. اوسومين فرزند  واولين پسر خانواده بود. ازهمان كودكي رفتارهاي ويژه در او خودنمايي ميكرد. آنروزها خانواده محمد علي وضعيت اقتصادي مطلوبي نداشتند، پدر كشاورز و مادر خانه دار بود. اما اين مانع از بهره گيري اش از سرچشمه علوم قرآني نشد. مادر بزرگش بانويي مؤمنه وحافظ بخش زيادي از قرآن بود لذا محمد علي توانست نزد وي با قرآن آشنايي اجمالي پيدا كند و علیرغم سن وسال کم از همان اوايل کودکی مرتب نماز میخواند.

در آن روزها در روستاي اناران وروستاهاي نزديك به آن مدرسه اي  وجود نداشت لذا محمدعلي در حالي كه كودكي 7ساله بود براي تحصيل به روستاي حسين آباد كه در 12 كيلومتري قرار داشت رفت، اين در حالي بود كه هر روز صبح بايد این مسیر طولانی را در سرما وگرمای طاقت فرسای منطقه طی میکرد و شب برمیگشت ولی این سرما وگرما از مقاومت او چیزی کم نمي کرد و او هیچگاه با آن سن کم احساس خستگی نمیکرد و گله وشکایتی نداشت.

سال اول راهنمایی را همزمان با پیروزی انقلاب در همان حسین آباد عربخانه مشغول تحصیل بود. او تنها کسی بود که پیام امام وانقلاب را به خوبی درک کرده بود وبا بچه های همکلاسی اش به بحث می پرداخت تا جایی که چندین مرتبه مورد حمله وتهدید و تهمت ماموران پاسگاه ژاندارمری عربخانه قرار گرفت, اما او برای روشن شدن اذهان بچه ها تلاش می نمودودر آن شرایط خفقان وظلم وطاغوت برای اولین بار عکس امام را در مدرسه نصب نمود(هر چند که بواسطه همین کارش مورد حمله قرار گرفت واو راتهدید کردند که از مدرسه اخراج خواهی شد) بعد از پیروزی انقلاب به بیرجند آمده و در مدرسه نواب صفوی به ادامه تحصیل پرداخت و دوران راهنمایی را در همان مدرسه به پایان برد.سال اول متوسطه را در دبیرستان شهید چمران وسال دوم را در دبیرستان دکتر شریعتی گذزاند.

گفتیم که شهید آخوندی از همان کودکی نمازش را مرتب می خواند ودر خواندن نماز وگرفتن روزه دقت عجیبی داشت او حاضر نمي شد با هیچ قیمتی نماز وروزه اش را ترک نمایید واز افراد بی توجه به مسائل شرعی دوری میکرد. اگرچه در خانواده کشاورز و فقیر به دنیا آمده بود, اما از نظر مذهبی و آگاهی به مسائل شرعی بسیار غنی بود. شهید آخوندی طوری تربیت شده بود که هیچ یک از آشنایان وافراد خانواده از او ناراحتی ندیدند. او با وقار و سنگین ومتین بود اما در برابر خطوط انحرافی و غیر اسلامی مانند کوه مقاوم و استوار بود.در جریان بنی صدرخائن او تلاش عجیبی در مدرسه وروستا نمود تا چهره کثیف این خائن را به مردم و همکلاسی هایش معرفی کند.

او در محله فقیرنشین شهر دور از پدر و مادر تنها با یک برادرش به مدت 4 سال زندگی نمود.در هر حال کمک به محرومین و مستمندان را فراموش نمی کرد وایام تعطیلی را به کار بنایی می پرداخت تا پولی بدست بیاورد و از همان حقوق ناچیز به محرومان کمک میکرد و مقداری از آن را هم برای رزمندگان اسلام به جبهه ها حق علیه باطل میفرستاد.

باید اعتراف کنیم که قلم قاصر از بیان خصلتهای زیبا ونیکوی شهید آخوندی میباشد زیرا او را آنگونه که بود نشناخته بودیم. این شهید بزرگوار آنقدر متواضع و فروتن بود که به بچه های کوچک هم سلام می کرد وبه آنها شخصیت میداد. در پوشیدن لباس همیشه ساده ترین نوع آن را انتخاب میکرد و هرگز لباس گرانقیمت نپوشید. اخلاق و رفتارش تمام دوستان و آشنایان را به خود جلب کرده بود. برای پدر و مادرش احترام ویژه وخاصی قائل بود. می توان گفت او یکی از بهترین افراد خانواده و روستا بود.

خدایا با چه زبانی می توان عبادتها و دعا خواندن های از سر ایمان او به درگاه ابدیتت را بیان نمود. خدایا تو خودت بهتر میدانی که این شهید بزرگوار چقدر به درگاه تو ناله و زاری میکرد و طلب آمرزش گناهانش را می نمود. خدایا تو خودت می دانی که این عزیز چقدر به اسلام و امام(ره) علاقه داشت. او قلبش تنها برای نجات اسلام وسرزمینش می طپید و همیشه برای طول عمر امام دعا میکرد. در شهادت این پاسدار رشید سپاه اسلام تمام مردم محروم منطقه عربخانه گریستند وتشییع جنازه ای بی نظیر را برپا کردند زیرا او مظلومانه شهید شد و کسی او را نشناخت که چه شخصیت و روح بزرگی داشت.

شهید آخوندی در مجالس و مراسم مذهبی و سخنرانیها وبخصوص دعای کمیل و تشییع جنازه شهداء شرکت فعالانه داشت. او بیشتر مواقع نمازش را به جماعت میخواند وبعداز ظهر هر پنجشنبه به مزار شهداء میرفت تا با آنان عهد و پیمان ببندد و از روح مطهر آن شهیدان قوت گرفته تا بتواند در جهت خودسازی خودش کوشا باشد.

ادامه بزودی...



ارسال توسط احمد آخوندی

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود